چنین رفت و این بودنی کار بود...
اندر احوالات چاپلوسان و بی عرضگان...
باری! نبرد خیر وشر(امتحانات) پایان یافت. یکی همانند شیر صاحب
شکار خوشحال است و می خروشد و یکی چون من می گرید و می نالد.
حاشا بر این چرخ گردون! اما طایفه ای شگرف در این بین موجودند که عیش
پسرها از دیدنشان تباه وسینمای دختران ازحضورشان مغموم می شود.
امصبح(امروز صبح) عده ای را در ندامتگاه بزرگ(علوم) دیدم در به در از
سویی به سوی دیگر می خرامیدند و به دنبال اساتید گرانقدر می رفتند ودر
تقاضای نمره ای هرچند خوار سوگندهای شداد می خوردند که ما مشکل
داشتیم و عاشق گشتیم و مرکبمان پنچر شد وباری! دلمان ریش شد بر
احوال این طایفه ی خرقه پوش و زهر نوش و سخت کوش(البته در زمینه ی
منفور چاپلوسی!) با خود گفتم: این چه دنیایی است؟ یکی کوشیده و تمام
ترم زهر درسخوانی نوشیده و لباس چروک نا اتو پوشیده و شب امتحان
دلش چون سیر و سرکه جوشیده و باری آخر ترم به نمره ی پاسی بسنده
نموده و خدای را شکر! و حاشا این نامردمان چگونه بی آنکه بکوشند و
جامعه ی زمخت بپوشند و... تقاضای پاس از اوستاد گرانمایه دارند؟ همانا
آنان نادانند و بس نامرد(و در بعضی موارد موارد نازن)!. ناگاه صدایی
نیوشیدم به جان دل از اعماق ته وجود که باری می گفت : ((آنان که تو به
چشم خواری وچاپلوسی در آنان می نگری نه تن پرور و تن آسایند، نه
چاپلوس و خود دوست، که آنان از تو و حتی گروه اول نیز سخت کوش ترند.
مگر نمی بینی که طی کردن پله های برج مرگ (بخش ماهانی) چگونه آنان
را باریک و پژمرده کرده و اعتکاف بر سراپرده ی قتلگاه بخش ادبیات چه قدر
تحقیر؟ از خود درآی و در پوستین مردم نیفت! باری ندای درون مرا بیدار کرد.
استغفاری کردم از توهینی که به این اولیای دانشگاه نمودم. به خود فرو
رفتم و به خویشتن خویش گفتم: تلاشی نکردی در هیچ کدام از این دو
طریق. از که می توان شکوه نمود؟ قصور از خودمان است.
چنین رفت و این بودنی کار بود
وبلاگ اختصاصی دانشجویان مهندسی صنایع دانشگاه باهنر کرمان