آرش
در جست وجوى آرش
روبه روى هم نشسته ایم. چشم در چشم. من گاهى حرفى
مى زنم اما «آرش» سکوت کرده است. پاى کوه گرم
بود، اما اینجا در سیزدهمین روز تیر، تیرگان
روز، دماوند همچنان بر قله برف دارد و ما بى آتش
و تن پوش نشسته ایم و نگاه مى کنیم. چشم انداز دشت
است و کوه و دریا و ما هر دو نگران که چقدر از این
سبز و سپید و آبى سهم ما خواهد بود ؟
هر دو خسته ایم، همه خسته ایم. همه ایران خسته
اند. از آنچه افراسیاب بر سر شهرمان آورد، از مرگ
همه آن شادى ها، از کوچ عشق که انبانش پر از
تهیدستى ست...
شامگاهى که گذشت «منوچهر» فرمانرواى خسته ایران
زمین، سرخورده از نبرد طولانى تورانیان، مردانش
را گفت تا در کوچه هاى سرزمین مادرى فریاد
بردارند و مردى بجویند شیواتیر که کمان برکند و
پیکان هایش را از چله رها کند که فرودگاه تیر
افراسیاب و تورانیان نبرد را به تیرى واگذاردند
که مى پنداشتند چندفرسنگى آن سوتر از کماندار
خواهد نهاد و ایران را تنها نقطه کوچکى خواهد
کرد، بر نقشه جغرافیا و تنها خاطره اى از کتاب
تاریخ.
اما افراسیاب غافل بود از «آرش»، تیرانداز
شیواتیر. او که اینک چشم در چشم من نشسته است و
سکوت حرف جارى میان ماست.
سکوت را به پرسشى مهمان مى کنم.
- آرش، در این انتظار و تشویش به چه مى اندیشى؟
مى نگرد. چشم هایش چنان در چشمخانه مى چرخد که
گویى رازى بزرگ هم این نهانخانه دل را رها خواهد
کرد.
- صبحگاهان که راه دماوند در پیش رو بود کهن مردى
مرا به بدرقه آمد، اهورامزدا را یاد کرد و مرا
خواست تا تیر را چنان رها کنم که گستره ایران
بماند که نمى خواست گندم و آب و سبزه را به
افراسیابیان واگذارد.
سکوت مى کند و سکوتش گویى دوباره راز نهفته اى
دارد.
- بگو آرش! بگو.
- زنى را دیدم سوگوار مرگ پسر، که در مرو به دست
سپاه افراسیاب به خون غلتیده بود و گورى و سنگى
بى نشان تنها نشانه هستى اش. زن گریست و خواست که
تیر چنان رها شود که آن سوى مرو فرود آید تا
مبادا مرگ فرزندش- چون زندگى او- سهم تورانیان
باشد. و جوانى دیدم دلداده عشق پرى رویى که مى
گفت: آرش چنان کن که به گزیر حجله در توران زمین
نبندیم که رسم تورانیان عشق و نیکى را برنمى
تابد.
ساعتى دیگر افراسیابیان مى آیند تا آرش- مرد
برگزیده ایران- را به تماشا بنشینند که چگونه
تیرش- چنان که مى اندیشند- چندفرسنگى آن سوتر
بیفتد و آن گاه به جشن تصرف بى چون و چراى ایران
بنشینند.
مردمان در پى ما آمده اند تا فراز دماوند بزرگ و
اهورامزدا در کار گردآوردن ایزدان آب و باد و
گیاه است که به یارى آرش بخواندشان.
کنارى مى ایستم، آن سوتر و آخرین نگاه میان من و
آرش گره مى خورد که صد حرف دارد که پایانش یک
واژه است: ایران. آرش بازوانش را و سینه ستبر و
اندام راستش را به افراسیابیان مى نماید و
اهورامزدا را به شهادت مى گیرد که بى نقص است و
نگاه را آن سوى دریاى فراخکرت مى دوزد و فریاد
برمى آورد که مى ستایم اهورامزدا را که ایران
زمین سرزمین اوست...
تیر مى رهد و آن گاه آفریدگار بدان مى دمد، پس
ایزدان آب و گیاه و مهر فراخ چراگاه آن تیر را
راهى پدید مى آورند تا دوردست...
مردمان در پى تیر روان مى شوند تا پاى کوه که از
پاى مى افتند اما تیر به حکم جان و عشق و به فرمان
یزدان چنان مى رود که نیمروزى دیگر بر درخت جورى
فرود آید در آن سوى جیحون و ایران- چنان که شاید
و باید- گسترده مى شود و سرفراز.من اینجا مانده
ام، در جست وجوى آرش که امروز- به تیر روز از
تیرماه- به یاد اویم و در جشن تیرگاه تن به آب
سپرده ام. از او تنها کمانى مانده و مردى و درودى
و چنان پراکنده در خاک سرزمین که قرن ها مکر
کژاندیشان و دسیسه دیوان بر زدودن نامش از حافظه
تاریخ و جغرافیاى ایران زمین چیره نشد.
به لطف اهورامزدا و جانفشانى آرش شیواتیر، روز
سیزدهم از ماه نخست تابستان، رستاخیز سرزمین
هایى شد و ایران دوباره نقطه اى شد براى ستایش
عشق و شادمانى و چنین مباد که این دو از خاک ما
رخت بربندد. و چنان مباد که نیک گفتارى و نیک
کردارى و نیک رفتارى تنها نوشته اى باشد بر
کتیبه هاى تاریخ مان و چنان مباد که بدخواهان
روزگار به فراموشى آرش و راستى و شادمانى و نیکى
بنشینند. شادزى، مهرافزون
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 14:56 توسط آرشام
|
وبلاگ اختصاصی دانشجویان مهندسی صنایع دانشگاه باهنر کرمان