ادامه ماجرا


....آن مرد مذبور همی گفت:به کجا می گریزی ای پسرک؟(و چه تحقیر آمیز

 بود این سخن!!!!) لحظه ای درنگ کردم،لبخندی نمکین بر چهره نشاندم

و بدو همی گفتم:من پسرک نیستم و  به جایی نیز نمی گریزم،بلکه

مسافری غریبم.

همی گفت:هرکه هستی و رهسپار هر دیار،پول ما فراموش نشود!!!!

از فرط تعجب ، بر زمن میخکوب گشتم و لبخند ملیحی که برچهره ی لبوگونم

 نقش بسته بود اندک اندک محو شد،آچنان که برف در برابرآفتاب عالم فروز!!!

  باری... به وی گفتم:مگر به مستراح اندر شدن نیز مستلزم پرداخت درهم

 و دینار است؟

نگاهی در چهره ی همچون گندمم کرد،که عاقل در سفیه!!! و همی فرمود:

آری. پس هزینه ی آب و برق مصرفی تو و دستمزد این جانب،جهت حفظ

نظافت این مکان بهداشتی از کجا تأمین خواهد گردید؟

(قسمت اول را صحیح می فرمود،اما قسمت دوم... .نمی توانم در خیال

خویش نیز بگنجانم که او نظافت کننده ی مستراح باشد چرا که ... .)باری،

 همچنان که مات و مبهوت سخنان آن نابخرد بودم و در اندرون وجود، به

این دنیای بوقلمون صفت و روزگار ناجوانمرد،ناسزا می پرانیدم (البته از نوع

 مجازش!!!)دست به جیب خویش بردم و درهمی هرچند اندک برون کردم و

 بدان ناجوانمرد همی تقدیم نمودم.قصد برون شدن داشتم که صدای منحوس

 همان مرد، مرا از خروج منع نمود. باری آن مرد همی گفت:نمی خواهی؟

با تعجبی افزون ز پیش پرسیدم:چه را؟

با  دو چشم تنگ و تارش اشارتی به کف دستش نمود و گرد سپید رنگی که

 اندر درون کیسه هایی کوچک بود را به من نشان همی داد و همی گفت:

جنس!!!!

چون اندکی تدبر نمودم،دانستم که مقصودش مخدرجات است!!!!

با صلابتی مثال زدنی بدو همی گفتم: نه! من را با مخدرجات چه کار؟

(آخر تا بدان روز چشم جهان بینم به جمال مخدرجات منور و مشعشع

نگشته بود و فقط نامی از آن سموم نیوشیده بودم!)

آن ناجوانمرد از این پاسخ صریح و سریع و این بدیهه گویی من سخت

خشمگین گشت و خروشید که اگر هم اکنون این بسته ها را از من نستانی،

 تورا با همین دشنه،به دو تکه ی مساوی تقسیم خواهم نمود!!!!! و دست

به جیب فرو همی کرد تا تیزی برون کند وضربتی سخت بر این بنده حقیر وارد!

باری،فی الفور بدوی گفتم:باشد،هرچه مخدرجات است تو را،خریدارم و از این

 موضوع خرسند!! (البته که این عمل از سر ترس نبود!!!!خود می دانید که

 من موجودی صلح طلب و بی زیانم!!)

بار دگر دست به جیب بردم ومبلغی هرچند هنگفت! برون نمودم و بدو دادم

و همه ی مخدرجاتش را ستاندم!  القصه،آن مواد افیونی را در جیب خویش

گذاشتم و قصد نمودم که چون از مستراح خارج شدم،آن سموم را به دور

اندازم. لیک،چنان که پای این جانب از آن مکان نامیمون بیرون گشت و قدمی

 بس کوتاه از آنجا فاصله گرفتم،ناگاه چند مرد در هیبت مأمورین زحمتکش و

 خدمتگزار نیروی انتظامی، بر این حقیر یوررش آورده و این جانب را دستگیر

کردند و در غل و زنجیر!!!

یکی از آنان مرا گفت:ای کلاهبردار نابکار،ای سوداگر مرگ،ای خائن میهن

فروش!!!!و ...

باری بدو عرض نمودم:آخر چرا؟ و واقعاً چرا؟ مگر من چه کرده ام؟ ناگاه

دستش را بدون کسب اجازه و تکلیف از این جانب، بر جیب من فرو نمود و

آن مواد مذبور رابیرون آورد و همی گفت: این ها چیست؟

آنچه نباید می شد،به وقوع پیوست!! هرچه الحاح و اصرار نمودم که این

سموم از آن من نیست و من همی بی گناه و تقصیرم،در آنان بی اثر بود!

    باری،نگاهم بر برادر نابرادرم بیفتاد.تا مرا در این احوالات نظاره کرد،

آنچنان گریخت که آهو از پلنگ تیز دندان!!!!   باری، کار گیتی نامرد و بی مروت

را نظاره کنید! آهی از سر اندوه کشیدم و پرسیدم:حال من چه باید کنم؟ 

  ناگاه همان مرد فرمود:دستور است که سودا گران مرگ را در حال انجام

وظیفه ی پلیدشان، اعدام فوری نماییم و ما نیز مهیای انجام این مهم

هستیم!!!!

باری،آن مرد وظیفه شناس و تبهکار ناشناس،سربازان را در مقابل این حقیر

 به صف نمود و بدان سربازان آماده باش همی داد!!!

آری!این است رسم فلک گردون! منی که عمری،آزار و زیانم حتی به موری

 خرد نیز نرسیده بود و  همه کس از این بنده ی حقیر،راضی بودند و

خرسند،چه خوار و خفیف باید بدرود حیات می گفتم! فقط یک سخن بر زبان

 راندم و آن همانا این بود:افسوس!

و همی چشمهایم را بستم و شنیدم:آتش!

....

ادامه دارد...