اندر احوالات وبلاگ...
پی افکندم از متن کاخی بلند که از هک و ویروس نیابد گزند
تو کز محنت این بلاگ بی غمی گمانم که مشروط گشتی همی!
باری...
روزی از دانشگاه به سرای می شدم . ناگاه طوماری بر زمین دیدم زیر
دست و پا های مرد و زن لگدمال شده و کثیف! خطی بر آن نقش بسته بود!
قدری خیره شدم و سر انجام معنای آن را یافتم.گویی مقصود کاتب آن این
بوده که: آدرس وبلاگ مهندسی... . و آدرسی در انتهای آن طومار نبشته بود
به خط پیچی (قدیمی تر از خط میخی)
بر خویش لرزیدم از نظاره ی این منظره ی دهشتناک!
لحظه ای چند درنگ کردم و از خویشتن پرسیدم:تو از آنان چه کمی؟ مگر نه
این است که آنان قدری بیشتر از تو درم و دینار خرج نموده اند و رتبه ای بیش
از تو کسب؟ و در آن رشته ی مذبور تحصیل همی کنند و بیخود اکسیژن و
غذای سلف را مصرف!آیا جد گرانقدر آنان مرحوم مغفور آلبرت اینشتین
(انار الله برهانه) است؟ یا از فرا زمین بدین دیار آمده اند؟ ننگ را بر خویش
مپسند! برخیز و کاری کن تا توانی هست تو را! رگ غیرتمان بجوشید و ندای
درونمان خروشید که: ایول ایوله .تروژان گل پسره!(افسوس که می دانم
دروغ همی گفت تا اعتماد به نفس بدهد مرا!) به سرای شدم. جامه از تن
برون کردم(البته فقط بالاپوش را!) بنشستم و همی کانکتیدم. به بلاگفا
در آمدم و وبلاگی ساختم هر چند کوچک. خوشحال بودم و می خروشیدم
و نعره می زدم:که کجایید ای دژخیمان بد اندیش؟بیایید و وبلاگ ما را ببینید!
در این خوشی سخت غوطه ور بودم که ناگهان صدای وجدانم (همان ندای
درونی معروف) را نیوشیدم که همی گفت: بیهوده نخند و خیره پای نکوب
ای خیره سر! وبلاگ عزیزت از هر گونه مطلب عاری است و مایه ی خنده و
سوژه ی غیبت دشمنان! کاخ بزم و شعفم فرو ریخت! به دیده ی عبرت
نگریستم در وبلاگ. لحظه ای از فرط وحشت خشک گشتم! وبلاگ گلگونم
لخت و عور بود! لاغر و نحیف و عاری از هر گونه موضوع و مطلب! لحظه ای
درنگ کردم و تامل . چراغی در ذهنم روشن شد. اما بر فور خاموش گشت
واین امر ما حصل افراط در مصرف کافی میکس بود(شما بخوانید اعتیاد به آن!)
باری سراچه ی خیالم به کافی میکس احتیاج داشت ! فی الفور قوری چندین بار
سوخته را بر آتش محقر شومینه! گذاشتم و باری آب به جوش و خروش آمد
حال باید خوان سیزدهم را می گذراندم و آن همانا یافتن شکر بود در کلبه ی
محقر دانشجویی! القصه پس از مدت مدیدی کند و کاو در جوراب یارم(منظور
همخانه ای است سوءتفاهم نشود!)قدری شکر یافتم و کافی میکسی تهیه
نمودم که باری تعالی نصیب گرگ بیابان هم نفرماید! آری چراغ ذهنم به تدریج
روشن و پر سو تر می شد! سرانجام راه نجات وبلاگ عزیزم را یافتم.....
ادامه دارد....
مرگ من نظر بدهید!
وبلاگ اختصاصی دانشجویان مهندسی صنایع دانشگاه باهنر کرمان