بسی رنج بردم در این هفته چار                       که آمار وبلاگ شود چند هزار

پی افکندم از متن کاخی بلند                           که از هک و ویروس نیابد گزند

تو کز محنت این بلاگ بی غمی                   گمانم که مشروط گشتی همی!

 باری...

 روزی از دانشگاه به سرای می شدم . ناگاه طوماری بر زمین دیدم زیر

دست و پا های مرد و زن لگدمال شده و کثیف! خطی بر آن نقش بسته بود!

قدری خیره شدم و سر انجام معنای آن را یافتم.گویی مقصود کاتب آن این

بوده که: آدرس وبلاگ مهندسی... . و آدرسی در انتهای آن طومار نبشته بود

 به خط پیچی (قدیمی تر از خط میخی)

بر خویش لرزیدم از نظاره ی این منظره ی دهشتناک!

لحظه ای چند درنگ کردم و از خویشتن پرسیدم:تو از آنان چه کمی؟ مگر نه

این است که آنان قدری بیشتر از تو درم و دینار خرج نموده اند و رتبه ای بیش

 از تو کسب؟ و در آن رشته ی مذبور تحصیل همی کنند و بیخود اکسیژن و

غذای سلف را مصرف!آیا جد گرانقدر آنان مرحوم مغفور آلبرت اینشتین

(انار الله برهانه) است؟ یا از فرا زمین بدین دیار آمده اند؟ ننگ را بر خویش

مپسند! برخیز و کاری کن تا توانی هست تو را! رگ غیرتمان بجوشید و ندای

 درونمان خروشید که: ایول ایوله .تروژان گل پسره!(افسوس که می دانم

دروغ همی گفت تا اعتماد به نفس بدهد مرا!) به سرای شدم. جامه از تن

برون کردم(البته فقط بالاپوش را!) بنشستم و همی کانکتیدم. به بلاگفا

در آمدم و وبلاگی ساختم هر چند  کوچک. خوشحال بودم و می خروشیدم

و نعره می زدم:که کجایید ای دژخیمان بد اندیش؟بیایید و وبلاگ ما را ببینید!

در این خوشی سخت غوطه ور بودم که ناگهان صدای وجدانم (همان ندای

درونی معروف) را نیوشیدم که همی گفت: بیهوده نخند و خیره پای نکوب

ای خیره سر! وبلاگ عزیزت از هر گونه مطلب عاری است و مایه ی خنده و

سوژه ی غیبت دشمنان! کاخ بزم و شعفم فرو ریخت! به دیده ی عبرت

نگریستم در وبلاگ. لحظه ای از فرط وحشت خشک گشتم! وبلاگ گلگونم

لخت و عور بود! لاغر و نحیف و عاری از هر گونه موضوع و مطلب! لحظه ای

درنگ کردم و تامل . چراغی در ذهنم روشن شد. اما بر فور خاموش  گشت

واین امر ما حصل افراط در مصرف کافی میکس بود(شما بخوانید اعتیاد به آن!)

باری سراچه ی خیالم به کافی میکس احتیاج داشت ! فی الفور قوری چندین بار

سوخته را بر آتش محقر شومینه! گذاشتم و باری آب به جوش و خروش آمد

حال باید خوان سیزدهم را می گذراندم و آن همانا یافتن شکر بود در کلبه ی

محقر دانشجویی! القصه پس از مدت مدیدی کند و کاو در جوراب یارم(منظور

همخانه ای است سوءتفاهم نشود!)قدری شکر یافتم و کافی میکسی تهیه

نمودم که باری تعالی نصیب گرگ بیابان هم نفرماید! آری چراغ ذهنم به تدریج

روشن و پر سو تر می شد! سرانجام راه نجات وبلاگ عزیزم را یافتم.....

ادامه دارد....

مرگ من نظر بدهید!